تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker ملوس خانومی
17 فروردین 86 خدا شیرین ترین هدیه آسمونیشو به من و همسرم داد.دختر گلم حسنا

و اما هدف از این پست عالمانه ما

واقعیتش یه سری مسایل تو اطرافمون هست که همیشه دیدن و شنیدن و فکر کردن بهشون خیلی فکرمو مشغول میکنه.

یکی از مهمترینهاشون تقلیدای کورکورانه ایه که مردم ما از اطرافشون میکنند.

.صبر  کنید نزنید اون کانال بحث سیاسی در کار نیست.یا بحث پیروی از مدو انحراف جوونا و مسایل اینچنینی هر چند در مورد این مسایلم کلی حرف دارم.اما طرفو موضوع بحث الانم مادرای مهربونین که دارن تو همین کشورو محیط اطرافمون زندگی میکنن.

اصلا با خودم قرار نداشتم از این دست صحبتها تو وبلاگم بکنم .فقط میخواستم از گلکم و خاطراتش بنویسم اما ....

حتما شما ها هم تا حالا در مورد آمار بالای سزارین و همچنین تغذیه نوزادان با شیر خشک تو کشورمون چیزایی شنیدین.

همتونم صد ها بار در مورد مضرات این روشها شنیدینو خوندین.

پس به نظرتون چرا این وضعیت روز به روز داره بدتر میشه.چرا ماها فکر میکنیم اگه با روش سزارین زایمان کنیم و به بچم.ون شیر خشک بدیم خیلی با کلاس میشیمو میشیم عین خارجیا.

چرا راه اشتباهیرو که همون خارجیها سالها رفتند و حالا فهمیدند اشتباهه و مصرانه تاکید به زایمان طبیعی دارند و پزشکاشون مادرا رو تشویق به دادن شیر خودشون حتی تا ۶ سالگیه بچه هاشون میکنند ما باید از اول بریم.

بزرگان میگن بزرگترین اشتباه تجربه کردن تجربه دیگرانه.

من خودم با تمام وجود دوست داشتم.زایمانم طبیعی باشه.به هر کی میگفتم میگفت خیلی شجاعی.ولی مگه نه اینکه میلیاردها زن این پروسرو بارها گذروندن.چرا دخترای الان اینقدر کم مسولیتو ترسو شدن.بعضیهامون که اونقدر نازو افاده داریم انگار تنها زنی هستیم که قراره بچه ایرو به دنیا بیاریم.و به خاطر همین مسئله کلی ادا و اطوار میریزیم.

من خودم به خاطر مسمویت حاملگی و افزایش فشار تا حدود ۱۹ مجبور به سزارین شدم.و الان بعد از گذشت ۱۵ ماه بازم گاهی مشکلات دارم.نمیگم زایمان طبیعی بی عیبو نقصه .اما اگه یه سری مراقبتها در اوایل زایمان رعایت شه.نتیجش فوقالعادست

در مورد شیر هم همین طور.اکثر ماها اونم به خاطر تغذیه بد بارداریمون در ابتدای زایمانمون با کمی شیر مواجهیم.واقعا روزای سختیه.بچه تقاضاش بالاست و شیر به ظاهر کم در حالیکه طبق تحقیقات پزشکان یک مادر در حالت عادی حتی توان شیر دهی به دو قلو هم دارد.البته به غیر از استثنائاتی مثل فرناز عزیزم که ممکنه دلایل خاصی برای نبود شیر باشه.که البته میدونم امثال این مادرها خیلی متفاوتن با اونهایی که از ترس به هم خوردن فرم بدنشون و یا گرفته شدن وقت گرانبهاشون با شیر خوردن طفل معصومشون از شیر دادن طفره میرن.

من خودم تا ۱۵ روز مشکل داشتم.اما با خوردن مایعات زیاد و همین طور قرص شیر افزا وضعیتم بهتر شد.

جالب اینجاست که خود شیر خوردن مستمر کودک به زیاد شدن شیر کمک میکنه

سرتونو درد آوردم.اما واقعا ازتون میخوام خوب به این مطالب فکر کنید.

اجر معنویه فوق العاده شیر دادن رو هم هیچوقت از یاد نبرید.

خدا به همراهتون مادرای مهربون مهربون مهربون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:30  توسط متین  | 

سلام به همه دوست جونا چه خبرا؟

این دفعه دیگه با عکسای دختر مهربونم اومدم.جیغاش خیلی کمتر شده.اما خوب حسابی شیطونو شلوغ کنه.

از همه کلمه ها قشنگتر بابا گفتنشه.وروجک خانوم خوب بلده از الان برای باباش خودشو لوس کنه.

دد ماما ممه پیشی آبه کلمات دیگه این که زیاد به کار میبره.

غذا خوردنش هنوز زیاد فرقی نکرده.مخصوصا که دوباره چند روز مریض بودو باز کمی ضعیف شد.اما دکترا بازم میگن نباید زورکی چیزی بهش بدم.

از علایق فوق العاده ملوس خانومی حموم رفتنو آب بازیه.یعنی هر غریبه ای هم که باشه و حسنا خانوم ازش بترسه کافیه بگه بریم آب بازی اونوقت با کله میره تو بغلش.

جدیدنم کمی قلدر شده.فسقلی از الان میگه حرف حرف من.خیلی دوران سختیه.از لحاظ تربیتی میگم

چون پدرو مادر خیلی باید با صبرو حوصله لجبازیهای کوچولوهاشونو خنثی کنن.

خودمم بد نیستم.هر چند یه مدت بود دوباره همون حالتای بد روحیم برگشته بود.اما اول به لطف خدا بعد هم کمکهای روحیه آقای همسر مهربون خیلی بهترم.

از خدا توان روحی و جسمیه بالایی میخوام تا تو تربیت روحو جسم گلکم موفق باشم.

برام دعا کنید

اینم از عکسا که قول داده بودم

 

اینجا حسنای گلم کلی برام  قیافه متفکرانه گرفته.البته بیشتر از اینکه دارم ازش به زور عکس میگیرم عصبانیه.

 

 

اینجا خوش اخلاقتر شده.اونم بیشتر به خاطز اینه که به راحتی اجازه رفتن رو اپن آشپزخونرو پیدا کرده.خوب چاره ای نبود.

 

 

 

اینجا هم دارن آدامس میخورن خانوم خانوما.

سعی مبکنم به زودی بیام

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:32  توسط متین  | 

سلام به همه دوستای خوبم.

بازم مدت زیادیه نبودم.چه میشه کرد ملوس خانومی تقریبا تمام وقتمو مال خودش کرده.کمتر فرصتی برای انجام کارای شخصیو مورد علاقم دارم.اما خوب به هر حال الان یه مادرم.تمام لذت مادری هم به همین سختیهاست.مادر شدن یعنی از خود گذشتگی .جمله ای که هزاران بار شنیدیم اما تا لمسش نکنیم نمیفهمیم.جالب اینجاست که چرخه مادری انگار هیچ وقت قطع نمیشه.من برای حسنا تلاش میکنمو وقت میزارم.اما باز مادر من زحمتش بیشتره چون خیلی وقتا بار کارای منو دخترمو حتا همسرم به دوششه.نمیدونم کی و چطور میتونم زحمات این فرشته مهربون یعنی مادر خوبمو جبران کنم.تمتم ناراحتیم اینه که میدونم هیچ وقت از پس جبران بر نمیام فقط با تمام وجودم براش سلامتیو طول عمر با عزت از خدا میخوام.

حسنا خانومم خدارو شکر خوبه.دیگه کاملن راه میره و آتیش میسوزونه.جدیداکلی جیغ جیغو شده.نمیدونم چرا .البته فکر کنم به خاطر اینه که میخواد زبون باز کنه.اما چون نمیتونه منظورشو با حرف برسونه مدام با جیغ هدفشو بیان میکنه.

علایقش روز به روز جالبتر میشه.از نمایشگاه ۲ تا کتاب براش گرفتم .یکیش اسمش بچه جینگیلیاس.خیلی قشنگه .کمک میکنه بچه ها با حیوانات آشنا شن.هر چند حسنا فعلا پیشیو هاپورو میشناسه.یه گربه نازو خوشگل تو بالکن خونه مامانمینا جا خوش کرده.هر وقت میریم اونجا کلی حسنا باهاش ذوق میکنه هی میگه پی پی.اما فعلا صداهای حیوونارو یاد نگرفته.به جز هاپ هاپ

تو روز یه زمان طولانی باید خانومو جلوی آیفون تصویری بگیریم تا با گوشیشو دگمه هاش بازی کنه.عشق ددره دیگه.

خودمم چند روزه اساسی سرما خوردم.تازه کمی بهتر شدم.برای گذاشتن عکس هنوزم مشکل دارم.

راستی به نظرتون برای اینکه جیغاش کمتر شه چی کار میتونم بکنم.منتظر راهنماییهای دوستای گلم هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:10  توسط متین  | 

عصبانی نشید خودمم میدونم حسابی دیر کردم.اما چه کنم که حسابی گرفتار بودم.

دخترکم از قبل از عید مریض شد.هر چی غذا میخورد بر میگرذوند.طفلکی کلی ضعیف شده بود.هر چیم دکتر بردیمش مثل همیشه هیچ تشخیصی نمیدادن.منم که ناچار متوسل شده بودم به داروهای گیاهیو توصیه های دیگران.درست روز ۲۹اسفند صبح به ناچار بردیمش بیمارستان کودکان.اونجا هم گفتن ببرین خونه فقط بهش ا آر اس بدین.به هر حال سرتونو درد نیارم تا چندروز اول عید همین وضعیت بود.یه چند جا عید دیدنی به هر شکلی بود رفتیم.ملوس خانومی هم که با تمام مریضیش دست از شیطنتاش بر نمیداشت مدام باید دنبالش میدویدی تا خرابکاری نکنه.هر چه قدر هم با کسی غریبی میکرد موقغ گرفتن عیدی بی رو در وایسی با یه لبخند پولو میگرفت.

آقای همسر هم یه دوروزی با داداشم رفتن دیدن عموش.

بعد از اونم یه  سه چهار روزی با داییمینا شمال بودیم.هوا سرد بودو نشد حسنارو ببرمش آب بازی.به شدت به آب بازی علاقه پیدا کرده.هنوز راه نمیره.همون  دو سه قدم.۵ تا دندون خوشگلم در آورده.

قراره پنجشنبه یه تولد کوچولو براش بگیریم.این دفعه دیگه در مورد عکس بد قولی نمیکنم.

واکسنشم زدیم که خدارو شکر این بار اذیت نشد.اصلا باورم نمیشه یه سال گذشت.هر وقت یاد شرایط خوبو بد پارسالم می افتم فکر میکنم خواب دیدم.

راستی ۲ تا از کارای با مزه خانمی رو براتون بگم.روز تولدش موقع ظرف شستن مثل همیشه بهونه میکرد بغلش کنم.منم گذاشتمش بغل سینک .کلی ذوق کرد بعد یواش یواش شروع کرد به آب بازیو تا من بجنبم نشست تو سینک.منم به ناچار لختش کردمو به عنوان هدیه تولدش گذاشتم سیر آب بازی کنه از شادی نمیدونست چی کار کنه.بعد از کلی آب بازی خسته درش آوردم.اما از اون روز مکافاتی داریم.مدام میادو میخواد بره تو آب.

اما دومیش.پریشب برای اولین بار موقع خواب شیر نمیخوردو با نهایت سوزناکی اشک میریخت.هر کاری میکردیم آروم نمید.جاشو نگاه کردم.کمی غذا بهش دادم. آب.اما انگار نه انگار.هر چی باباشم راش برد بی فایده بود.فقط انگار به یه سمتی اشاره میکردو مثل همیشه که میخواد منظورشو برسونه میگفت پوه پوه.

یه دفه احساس کردم منظورش دستشوییه.بله.تا خانومو بردم بغل روشویی کلی ذوق کردنو آروم شدن.بعدشم با برداشتن غرامت اعم از خمیر دندان و نخ دندان به رختخواب رفته و لالا نمودن

خوب دیگه سرتونو درد نیارم.عید همتونم مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:36  توسط متین  | 

آی ننه جون دندونکم   از درد دندون دلکم

بله درست حدس زدید.بالاخره ملوس خانومی من دندون در آورد.درست بعد از نوشتن پست قبلی رفتم تا به خانومی غذا بدم .موقع غذاخوردن یهو دیدم قاشقش یه صدایی داد.متوجه شدم خورده سر دندونش.کلی ذوق کردم.تازه فهمیدم چرا شب قبلش طفلک تا صبح یه وقتایی تو خواب جیغ میزد.

از ذوق اشک تو چشام جمع شد.درست مثل اونباری که اولین خنده زیبا شو دیدم. یا اولین باری که دیدم داره خودش غلت میخوره.تمام این لحظه ها اون حس شیرین مادری رو تو درونم به قلیا ن درمیاره. خدایا شکرت .هزاران هزار بار.

جالب اینجاست که امروز داره دومین دندونشم در میاد.بچم داره جبران کم کاریاشو میکنه.

از اون روز خیلی با نمک زبونشو نوک لثش میچسبونه و میگه ایززززززززز

دارم بهش کلاغ پرو گنجشک پر یاد میدم.خیلی با نمک انگشتشو نشونه میکنه و تکون میده.

دیشب با آقای همسر از بوستان براش یه جعبه لگوی کاملو یه دونه چادر بازی اینتکس خریدیم.وقتی سر همش کرده بودم از ذوقش یه کارایی میکرد که نگو .رفته بود توشو حسابی کیف میکرد.

راستی قول میدم  پست بعدی کلی عکسای جدید براتون بزارم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:42  توسط متین  | 

اولا.تولدم رو به خودم و به تمامی دوستدارانم تبریک میگم.البته دیروز بودا.اول اسفند.یه جورایی تو این چند سال از قشنگترین تولدام بود.خیلیا یادشون بودو غافلگیرم کردن.

شب تولدم ۲ تا داییام مهمونمون بودن.داییم از کیش یه عروسک برای حسنا اورده بود.برای تولد منم گلو شیرینی گرفته بود .کادوهای مامانمو داداشمم همون شب رسید.البته آقای همسر دیشب با گلو کیکو یه هدیه زیبا غافلگیرم کرد.به هر حال امسالم گذشت.

اما دخترکم حسابی اون شب شلوغ کاری کرد.یه جورایی کلافست .لثه هاش باد کرده.فکر کنم دیگه میخواد دندون در آره.

با عجله مینویسم تا بیدار نشده تموم کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:46  توسط متین  | 

سلام .ترخدا اینقدر نگید این دختره چه قدر تنبله.اگه شما هم یه دختر باهوش و علاقه مند به انواع دستگهاههای پیشرفته اعم از رایانه(همون کامیه خودمون) لوح فشرده (سی دی جون) موشواره (موسی) و الا اخر داشتید میتونستید منو درک کید. کافیه بیام طرف کامی اون وقت با یه علاقه ای چهار دستو پا تپ تپ کنان میاد به سمتم که نگو .کافیه عکس یه نینی تو مانیتور ببینه .از ذوقش شروع میکنه با خودش حرف زدن .آروم هی میگه ایش پیش پیش که ما هنوز نمیدونیم یعنی چی.

بعد از دهه محرم دخترم سینه زدنم خودش یاد گرفته.جالبه که با بعضی آهنگا سینه میزنه با بعضی نوحه ها دست. نمیدونم مشکل از کجاست .البته جدیدا نانایشم حرفه ای تر شده دستاشم کمی تکون میده.جلل خالق.

یه مدت یاد گرفته بود لباشو جمع میکردو رو هوا بوس میکرد.قربونش برم کلی با نمک میشد.

چند روز پیش رفتم براش گوشواره خریدم.البته گوشواره حلقه ای داشت اما انگشت میکرد توش دیدم خطرناکه.کلی گشتم اما چیزی پیدا نکردم .نهایتا هم یه اوشواره کوچولو که نمیدونم شکله چیه اما بامزس براش خریدم.روش مینا کاری صورتی داره با نگینای ریز.وقتی خواستم گوشواره هایی که دکتر تو گوشش کرده بودو در بیارم کلی اذیت شد کمی هم خون اومد .کلیم گریه کرد گلکم. ولی خوب دیگه چاره ای نبود.

راستی امروزم ماهگرده ده ماگیه ملوس خانومیه. باورم نمیشه چیزی تا یه سالگیه دخترم نمونده.خدایا شکرت که این فرشته آسمونیرو بهمون هدیه دادی.

از محبتاتونم ممنون.خصوصا شقایق عزیزم که همیشه بهم لطف داره.

سعی میکنم زودتر بیام.

(پ.ن )  اینم ملوس خانومی در حال هویج خوردن.راستی یادم رفت بگم پریروز اولین مامارو خانومی گفت منم کلی ذوق کردم که نگو 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:32  توسط متین  | 

واییییییییییی چه قدر سرده.عجب زمستونی شده.همش نگران بودم امسال برف نیادو دخترم اولین زمستونش سفید نباشه.اما فکر نمیکردم اوستا کریم غافل گیرمون کنه.سرما وبرف از یه طرف قطعی گاز بعضی شهرها از یه طرف .خیلی دلم براشون میسوزه. ما هم هفته پیش سه شنبه یعنی درست روزی که دخترم ۹ ماهه شد رفتیم گوششو سوراخ کردیم .کلی از دکتر ترسید ولی قربونش برم کلی ناز شده.متاسفانه همون روز مادر بزرگ همسرم هم مرحوم شد .خدا رحمتش کنه .امسال این دومین مراسم ناگوارمون بود.از این ورم طفلی داداشم تو راه دانشگاه تصادف کرده و دستش شکسته خیلی خدا بهمون رحم کرد. به هر حال باید تو هر حال شکر خدارو کرد. راستی چی کار میکنید با حالو هوای محرم.امروز روز دومش بود.ایشالا از امشب دخترمو میبرم هیات هر ساله که میریم.شما ها هم یاد ما باشید. التماس دعا 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:6  توسط متین  | 

سلام سلام سلام با ارزش پوزش از همه دوست جونا .خیلی دیر اومدم میدونم ولی مگه این دخمله میزاره آخه ماشالا یه وروجکیه که نگو از درو دیوار میخواد بالا بره ماشالا خیلی کنجکاوه.دیگه چیزی نمونده 9 ماهش تموم بشه
خانومی دیگه قشنگ و فرز چهاردستو پا میره اما هنوز به اون صورت چیزی نمیگه گاهی بابا یا دد.مامان که اصلا .علا قه مندیاش شده باز کردن در کمد میز تلوزیون یا کشوی کابینتا.یا کتابارو از جاشون در میاره و با دقت شروع به پاره کردن میکنه یا قاشقارو میریزه بیرون.زیاد به اسباب بازیاش علاقه نداره.این مدتم مدام مریضو سرماخوردست.جالبه به شدت به کارتونای پلیسو آقای ایمنی علاقه داره هیچیو با این دقت نگاه نمیکنه.به هر حال روز به روز برای منو باباییش شیرین ترو شیرین تر میشه اینم عکساش البته زیادم جدید نیست.دوستون داریم
 بازم میایم   

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:47  توسط متین  | 

بعد از مدتها دوباره اومدم با یه عالمه حرف.تواین مدت دختر ملوسم خیلی کارا یاد گرفته اما هنوز همچنان به شدت بغلیه و تا میزارمش زمین حد اکثر حداکثر 5 دقیقه آروم میشینه بعدش به شدت مظلومانه اشک میریزه و با زاری سینه خیز میاد پیشم.چند وقته قشنگ با کمک یه وسیله مثل میز یا صندلی بلند میشه.عاشق ددر رفتنه .تا تصویر باباش تو آیفون تصویری ظاهر میشه با یه ذوقی دستو پا میزنه و میگه بوبه دد.یه وقتایی هم به من تو گریه میگه هومه.

دست دسی هنوز خوب یاد نگرفته اما تازگیا خیلی با مزه به انگشتاش با دقت نگاه میکنه و سعی میکنه بیا بیا رو تمرین کنه.

اما بگم از نانای کردن خانوم.اولین بار با خوندن شعر معروف و همیشگیه حسنای بابا کشفش کردیم بعدشم یواش یواش با هر ریتمی تکون میخوره حالا میخواد شعرای عمو پورنگو رنگین کمان باشه که به شدت دوست داره یا مولودیو قرآن.

الهی مامانش قربونش بره.

اما غذاش خیلی کم شده.وزنش آخرین بار 8 کیلو 100 بود .البته خوبه .اما اولا تپلتر بود.وقتی بیداره نمیزاره بیام پای کامپیوتر.از تصاویر خوشش میادو به سمته مانیتورو کیبورد هجوم میاره.

اما خودم تو این مدت بازم افسردگیم به شدت اوت کرده بود.خیلی بهم فشار اومد تا کمی آروم شدم.دکتر برای استرسای بی اندازم یه داروی ملایم داد که رو شیرم اثر نداشته باشه

بازم شکر.امیدم به خداست.این هفته چهلم بابا علیه.روحش شاد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:8  توسط متین  |