تبليغاتX
ملوس خانومی

ملوس خانومی
فروردین 86خدا شیرین ترین هدیه آسمونیشو به من و همسرم داد.دخترگلم حسنا
آرام آرام در حال رفتن است.صفر سفر دل بود کنار محمل عشق.

گویی همین دیروز بود که انس گرفتیم و خواندیم :

بسم الله روضه خون  اومد ماه حسین  باز جمعیم دور هم  چند خط روضه بخون

ذکر عالمین حسین حسین حسین

غرق شورو شین حسین حسین حسین

فابکلی الحسین حسین حسین حسین

.............

با زینب شجره صبر و عقیله بنی عشق همراه شدیم و خواندیم:

غم کوچه و سیلی  غم صورت نیلی  غم فرق شکسته  غم تشت پر از خون  غم راس بریده  میون همه دلها امون از دل زینب امون از دل زینب

..............

نه فقط خواندیم که سوختیم که مویه کردیم که بر سر زدیم

و این روزها مدام با سر وجود میخوانیم:

سرت سلامت ای امیر بی قرینه   آجرک الله ای سحر خیز مدینه   شیعه بمیره اشک چشماتو نبینه

یابن الحسن روحی فداک   یابن الحسن روحی فداک   یابن الحسن روحی فداک

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 19:27 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

حسنا :مامان چرا آرد سفيده .نميشد سياه باشه.

مامان حسنا :نه دخترم آخه اونوقت همه نونا سياه ميشدن.

حسنا :خوب باشه مگه چي ميشد.

مامان حسنا :آخه هيشكي نون سياه دوست نداره.

حسنا بعد از كمي تامل :خوب چرا صورتي نيست.نون صورتي كه قشنگ ميشد.

مامان حسنا مكث . جوابي نداره.

حسنا :مامان به خدا بگو آرد صورتي درست كنه.

مامان حسنا يه لبخند . حرفي نداره.فكر ميكنه نون صورتي هم حتما قشنگ ميشه.

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 19:20 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

 ايكاش من هم در طور بودم

               آن هنگام كه لن تراني فرمودي به

                                                        رب ارني

                                                                       موسي .

 

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 19:39 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

بنویسم... ننویسم.... بنویسم... ننویسم....

انگشتان اشاره دستانم چشم بسته در ذهنم همدیگر را جستجو میکنند.

شاید بی خبر به هم رسیدند که مینویسم.

دخترکم مثل همیشه به زیبایی با همان شلوغیها و شیطنتهای هزار ساله خود در بهار ۴ ساله شد.

خدا میداند جاده رسیدن به پنج سالگی اش چه زیباییهایی خواهد داشت.

 

[ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 10:5 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

 

ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة

 

خوش به سعادتت اگر حسین (علیه السلام)چراغ راهت شده است.

خوش به سعادتت اگر در کشتی نجات حسین  (علیه السلام) سوار شده ای.

و خوش به سعادتت اگراین دو سعادت تا ابد همراهت باشد.

 

[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 23:49 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

وای حسین به کربلا

فریاد یا محمدا

 

[ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 19:38 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]

مدتيه نمينويسم.نه اينكه حرفي نيست.حرف كه بسياره.اما پيش خودم فكر ميكنم يه روزي يه جايي بايد پاسخگوي وقتي باشم كه حتي يك نفر براي خوندن اين نوشته ها تلف كرده.
پس لااقل چيزي بنويسم كه شايد وقتي جايي اگر پرسيدن شرمنده نباشم.




يه دونه از اناراي تو كيسه نايلوني رو برمي دارم.مخصوصا يه كوچيكشو انتخاب ميكنم كه موقع آبلمبو كردن كارم راحت تر باشه.
تو فكرو خيلات اتفاقات اين چندروزمم كه متوجه ميشم يه قسمت از پوست انار انگار با يه دندون كوچولو كنده شده.
تعجب ميكنم.انارارو تازه خريديم.حسنا هم كه بعيده اين كارو كرده باشه.
فكر ميكنم يه نوع آفت اناره.كمي كه فكر ميكنم ميبينم بعيده انار كرم داشته باشه.
تو كيسه كه نگاه ميكنم به دو سه تا مورد ديگه بر ميخورم.
ديگه نميشه انارو آبلمبو كرد.نصفش ميكنم.انار سفيد و بي رنگه.اما طعمش بد نيست.
تو حين خوردن انار يادم ميفته ديروز تو مهموني هم با همچين اناري برخوردم.
يه دفعه يه چيزي يادم مياد .انارا تو دهنم ميماسه.
تقريبا يكي دو هفته پيش بود مادرم خريد كرده بودو خسته و عصباني برگشته بود خونه.
علت ناراحتيشو پرسيدم.
گفت:از دست اين مردم خودخواه عصبانيم.
ميپرسم چرا ميگه:خانومه اومده انار بخره.دونه دونه با ناخوناش پوست روشونو ميكنه تا ببينه كدوما قرمزن.
بهش ميگم خانوم ميوه هارو چرا ناقص ميكني برگشته يه مشت دري وري بارم كرده.
حالم از طعم انار تو دهنم به هم ميخوره.احساس ميكنم كثافات زير ناخون يه زن يا يه مرد سر تا پا خودخواه لجن تو دهنم پخش شده.
جالبه واقعا اون وقت ميگيم چرا رحمت خدا ازمون دور شده.
نه واقعا چرا بارون نمياد؟؟؟؟؟؟؟؟
اي تف تو ذات من خودخواه كه تمام زندگيم شكم و شهوت و حرومخوريه.




پ ن :ببخش اگه بي ادبانه تموم شد.ببخش اگه اين متن هم مثل خيلياي ديگه ارزش خوندنو تلف كردن وقتتو نداشت. ببخش خواننده پاك و شريف و حلال خور محترم

 

[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 11:37 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

آیت الله اراکی فرمود:

شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت

پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت

خیر

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت
نه

با تعجب پرسیدم

پس راز این مقام چیست؟

جواب داد

هدیه مولایم حسین است!

گفتم چطور؟

با اشک گفت

آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت

به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم

منبع: سایت همت آنلاین به نقل از کتاب آخرین گفتارها

[ جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ] [ 14:40 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

تصویر جماعت محرمه.همونا که موقع رفتنشون کلی آه حسرت با اشکای داغ رو گونه ها بدرقه راهشون شده.

گزارشگر خانوم سفیدپوشیرو مخاطب قرار میده و میگه.میشه احساستونو برامون بازگو کنید.و زن در هاله سفید چادرش اشک میریزه و میگه فقط میتونم بگم سیر نشدم.

با خودم میگم اصلا مگه قراره حاجی سیراب بشه.

قراره تازه عطش بشه.تشنگی بشه.اونقدر حریص به آب بشه.تا تمام عرش و فرش بخوان سیرابش کنن.

آب کم جو تشنگی آور به دست  تا بجوشد آبت از بالا و پست

 

 

[ یکشنبه نهم آبان 1389 ] [ 10:56 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

مادر بزرگم تعریف میکنه:

جوون که بودم  کوچیکتر از سن و سال الان تو ۶ تا بچه رو داشتم.خوب هر چی باشه خیلی کوچیک بودم که عروس شدم.

اونقد سنم کم بود که وقتی رو مبلی که مخصوص عروس داماد بود نشستم پاهام به زمین نمیرسیدو زیر پام بالش گذاشتن.

 با ۶ تا بچه حسابی سرم گرم بود.اما خوب نه اینکه مثل شماها اینقدر اهل غرغرو ادا اطوار باشما نه.

صبح زود که برای نماز پا میشدم گاهی حوالیه ۴ صبح آبگوشت همون روزو بار میکردمو میزاشتم رو چراغ علاء الدین .زیرشو کم میکردمو میزاشتم نم نم قل بزنه و جا بیفته.

بعدشم نمازو رسیدگیه به کارای دیگه.

آب گرم که نبود .یه تشت آب داغ میکردم و رخت و کهنه های بچه ها رو میریختمو شروع به شستن میکردم یه دور صابون شور میکردمو دوباره میسابیدم.

ملافه و لباس سفیدارو هم که با لاجورد حسابی تمیز میکردم.

همین کار چند ساعتی وقتمو میگرفت.با اینحال حول و حوش ۹ صبح بچه ها صبحونه خورده ترو تمیز لباس میپوشیدن تا بریم خونه فک و فامیل.حالا خونه خان باجی خواهر شوهرم یا آقاجون پدر خودم.

فرقی نداشت یه چرخی میزدیمو حال واحوالیوبعدشم میومدیم خونه تا بساط ناهار پدر بزرگتو رو براه کنیم.

عصرا هم گاهی پدر بزرگت میبردمون باغ گلستانو جاهای دیگه گردش.جات خالی کباب و ریحونی میخوردیم که دیگه مثلشو نخوردم.

با دقت به حرفاش گوش میدم.هیچی نمیگم تا مبادا نکته ای فراموشش بشه.عاشق این خاطرات قدیمیم.

آروم چاییشو میخوره و میره تو فکر.تو چشماش میخونم که داره همون روزارو دوباره تو ذهنش تجسم میکنه.

لبخند کوچیکش دلمو آروم میکنه که روزای خوبیرو مرور میکنه

 

 

 

 

[ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ 15:52 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
درباره وبلاگ

اینجا اومدم تا لحظات زیبای زندگی خودم و دختر کوچولومو ثبت کنم.لحظاتی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن.گاهی هم از چیزایی مینویسم که فکرو ذهنو قلبمو درگیر میکنه.
امکانات وب

امارگیر حرفه ای سایت