تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker ملوس خانومی
17 فروردین 86 خدا شیرین ترین هدیه آسمونیشو به من و همسرم داد.دختر گلم حسنا
در آستانه یه سالگیه وبلاگ کوچولوی دختر ملوسو کوچولومم.

دخترکی که لحظه لحظه داره پیش روم بزرگ و بزرگتر میشه و لحظه لحظه داره منو به آرزوهام نزدیکو نزدیکتر میکنه.

دخترکی که منو باباش عاشقشیم.و کوچکترین ناراحتیش قده یه دنیا غصه دارمون میکنه.

تا زمانی که بتونم اینجا براش مینویسم.از کجا معلوم شاید یه روز جشن ۲۰ سالگیه اینجارو گرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:21  توسط متین  | 

سلام به همه.بعد از یه مسافرت سه چهار روزه بالاخره اومدم.با کلی خستگی که بعد از دوروز هنوز از تنم در نیومده.

مخصوصا که ما خانوما بعد از هر مسافرت کلی کار سرمون میریزه از شستن لباسا تا جابه جا ییشونوو کارای دیگه.

تازه قشنگیش اونجاست که همراه کمکی مثل حسنا خانوم هم داشته باشید.آن موقع است که کارها کلی هیجان انگیز تر میشود.به طوری که بعد از مدت کوتاهی از شدت سردرد و گلودرد(در پی جیغهای ممتد) از حال رفته و دست به دامن همسر گرامی میشوید تا برای لحظاتی ملوس خانومو از خونه به بیرون ببرند.اما با ورود ایشون و دیدن چهره صد برابر داغون تر از خودتان پشیمان شده و به همان  بودن در کنارتون بسنده میکنید.

و باز جالب تر اینجاست که وقتی سردر گم تو آشپز خونه ساعت 9 شب دارید دور خودتون میچرخید و نمیدونید از کجا این همه کارو شروع کنید در حالیکه حسنا خانوم هم ازپاهاتون آویزونند و ملتمسانه میخواهند بغلش کنید. آقای همسر با لحنی محبت آمیز میپرسند عزیزم شام چی داریم و شما هاجو واج میمونید به این دریای سرشار از عاطفه تو این وضعیت چی بگید.

بگذریم.رفته بودیم بروجرد خونه خاله آقای همسر.قبل از رفتن اصلا راضی نبودم.هیچ حوصله نداشتم.اما خوب ما زنان با وفای ایرانی همیشه گوش به فرمان و مطیع همسرامونیم.در کل مسافرت خوبی بود.دخترمم طفلی خیلی مدارا کرد.توراه کمی کلافه بود.اما اونجا با بچه ها سرش گرم بود.مخصوصا که عمو حسینشم هواشو حسابی داشت.دختر عمش که خداییش اگه نبود خیلی کارم سخت میشد.خیلی وقتا کمکم کرد دستشون درد نکنه.

چند تا عکسم هست که سر وقت براتون میزارم.

از کارای جالبش تو راه عکس العملش موقع دیدن انواع حیوونا یود.یه جا یه الاغ بینوارو گوششو گرفته بود ول نمیکرد.حالا قبلش کلی ترسیده بودا.

برم به بقیه کارام برسم.تا بعد

راستی تبریک نیمه شعبان فراموشم شد.عید همتون با کلی تاخیر مبارک

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

 هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:46  توسط متین  | 

دخترم خطرناکه میفتی نرو بالا.

خانومی جیزه میسوزی دست نزن.

مامانی اینارو نریز بیرون الان جمع کردمشون.

عزیزم جیغ نزن بابا که بیاد میریم ددر.

دخترم ........

اینا یه گوشه از مکالمات روزمره من با دختر کوچولوی ۱۶ ماهمه.کوچولویی که اندازه یه پسر شیطنت داره.و حسابی برای مامانش کار درست میکنه.

میدونید همیشه وقتی شیطنتهای حسنا زیاد میشه به خودم نوید میدم که به زودی خوب میشه اما جالبه روز به روز به خرابکاریاش اضافه میشه.

جدیدا مدام دوست داره از ارتفاع بره بالا.اصلا هم ترس نداره.مبلو میکشه بالا و از دستشم میره بالا و اگه به موقع نگیریش خدا میدونه چی میشه.هر چی دستش بیا میزاره زیر پاش.

به صندلی  خیلی با نمکمیگه بیشین .چن روز پیش صندلی جلوی میز توالت رو با سختی میکشید تو آشپز خونه و مدام جیغ میزد بیشین بیشین.یعنی من برم کمکش.بعدشم میزاره جلوی یخچال بیچاره و با آبریز ور میره. ۲ تا دندون دیگه هم پایین در آورده.هر وقت می خواد دندون در بیاره گازای شدیدی موقع شیر خوردن میگیره مه منم نا خواسته چند بار زدم پشت باسنشو بعدش کلی پشیمون شدم.اما واقعا درد وحشتناکیه.مخصوصا که میبینم از عکسالعملم خوشش میاد بیشتر عصبانی میشم

از همه چی بیشتر تواینمدت جیغ زدنا و بد غذاییش اذیتم میکنه.اما بازم میدونم باید صبور باشم هر چی باشه بهشت زیر پای......

یه وقتایی اون چنان دوسش دارم که طاقت ثانیه ای دوریشو ندارم.اما گاهی هم با تمام علاقم دلم میخواد لحظه ای مال خودم باشم.اما باز وجدانم نمیزاره و میگه تو یه مادری  تحمل کن.منم فقط به خاطر عشق به کوچولوی معصومم میگم چشم.

پدرم یه دو هفته ای بیمارستان بود.به خاطر قلبش.روزای بدیرو داشتم.فکر نبودنش خیلی داشت عذابم میداد.الان مرخص شده.ولی هنوز خوب خوب نیست.

راستی نگفته بودم دانشگاه علمی کاربردی قبول شدم .رشته ICT(فناوری اطلاعات و ارتباطات و انفورماتیک) اما شرایط رفتنم جور نشد.آخه کلاساش دو روزپشت سر هم از صبح تا شب بود و نمیشد.آخه حسنا هنوز خیلی به شیرم وابستست.

اولش برام نرفتن خیلی سخت بود یه ماه تو اضطراب تصمیم گیری تقلا کردم ولی آخر سر ناچار شدم نرم.مخصوصا که مامنم هم به خاطر وضعیت بابام فرصت نداشت این دخمل یازیگوشمو نگه داره.

آقای همسر هم قبول شد.بازاریابی.امیدوارم تا هر جا که میخواد یشرفت کنه.منم براش کم نمیزارم.

خیلی نوشتم با اینکه زیاد سرحال نبودم اما به هر حال خوشحالم.از اینکه نوشتم.

برام دعا کنید.راستی از همه مهمتر تولد امام حسین(ع) رو هم به همتون تبریک میگم.امشب حسنارو بردم مسجد که کلی  تسبیحو مهر جمع کرده بود از تو جانمازا.منم دنبال صاحباشون

روزای عید ییش رو هم پیشایش مبارکتون دوستای خوبم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:1  توسط متین  | 

و اما هدف از این پست عالمانه ما

واقعیتش یه سری مسایل تو اطرافمون هست که همیشه دیدن و شنیدن و فکر کردن بهشون خیلی فکرمو مشغول میکنه.

یکی از مهمترینهاشون تقلیدای کورکورانه ایه که مردم ما از اطرافشون میکنند.

.صبر  کنید نزنید اون کانال بحث سیاسی در کار نیست.یا بحث پیروی از مدو انحراف جوونا و مسایل اینچنینی هر چند در مورد این مسایلم کلی حرف دارم.اما طرفو موضوع بحث الانم مادرای مهربونین که دارن تو همین کشورو محیط اطرافمون زندگی میکنن.

اصلا با خودم قرار نداشتم از این دست صحبتها تو وبلاگم بکنم .فقط میخواستم از گلکم و خاطراتش بنویسم اما ....

حتما شما ها هم تا حالا در مورد آمار بالای سزارین و همچنین تغذیه نوزادان با شیر خشک تو کشورمون چیزایی شنیدین.

همتونم صد ها بار در مورد مضرات این روشها شنیدینو خوندین.

پس به نظرتون چرا این وضعیت روز به روز داره بدتر میشه.چرا ماها فکر میکنیم اگه با روش سزارین زایمان کنیم و به بچم.ون شیر خشک بدیم خیلی با کلاس میشیمو میشیم عین خارجیا.

چرا راه اشتباهیرو که همون خارجیها سالها رفتند و حالا فهمیدند اشتباهه و مصرانه تاکید به زایمان طبیعی دارند و پزشکاشون مادرا رو تشویق به دادن شیر خودشون حتی تا ۶ سالگیه بچه هاشون میکنند ما باید از اول بریم.

بزرگان میگن بزرگترین اشتباه تجربه کردن تجربه دیگرانه.

من خودم با تمام وجود دوست داشتم.زایمانم طبیعی باشه.به هر کی میگفتم میگفت خیلی شجاعی.ولی مگه نه اینکه میلیاردها زن این پروسرو بارها گذروندن.چرا دخترای الان اینقدر کم مسولیتو ترسو شدن.بعضیهامون که اونقدر نازو افاده داریم انگار تنها زنی هستیم که قراره بچه ایرو به دنیا بیاریم.و به خاطر همین مسئله کلی ادا و اطوار میریزیم.

من خودم به خاطر مسمویت حاملگی و افزایش فشار تا حدود ۱۹ مجبور به سزارین شدم.و الان بعد از گذشت ۱۵ ماه بازم گاهی مشکلات دارم.نمیگم زایمان طبیعی بی عیبو نقصه .اما اگه یه سری مراقبتها در اوایل زایمان رعایت شه.نتیجش فوقالعادست

در مورد شیر هم همین طور.اکثر ماها اونم به خاطر تغذیه بد بارداریمون در ابتدای زایمانمون با کمی شیر مواجهیم.واقعا روزای سختیه.بچه تقاضاش بالاست و شیر به ظاهر کم در حالیکه طبق تحقیقات پزشکان یک مادر در حالت عادی حتی توان شیر دهی به دو قلو هم دارد.البته به غیر از استثنائاتی مثل فرناز عزیزم که ممکنه دلایل خاصی برای نبود شیر باشه.که البته میدونم امثال این مادرها خیلی متفاوتن با اونهایی که از ترس به هم خوردن فرم بدنشون و یا گرفته شدن وقت گرانبهاشون با شیر خوردن طفل معصومشون از شیر دادن طفره میرن.

من خودم تا ۱۵ روز مشکل داشتم.اما با خوردن مایعات زیاد و همین طور قرص شیر افزا وضعیتم بهتر شد.

جالب اینجاست که خود شیر خوردن مستمر کودک به زیاد شدن شیر کمک میکنه

سرتونو درد آوردم.اما واقعا ازتون میخوام خوب به این مطالب فکر کنید.

اجر معنویه فوق العاده شیر دادن رو هم هیچوقت از یاد نبرید.

خدا به همراهتون مادرای مهربون مهربون مهربون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:30  توسط متین  | 

سلام به همه دوست جونا چه خبرا؟

این دفعه دیگه با عکسای دختر مهربونم اومدم.جیغاش خیلی کمتر شده.اما خوب حسابی شیطونو شلوغ کنه.

از همه کلمه ها قشنگتر بابا گفتنشه.وروجک خانوم خوب بلده از الان برای باباش خودشو لوس کنه.

دد ماما ممه پیشی آبه کلمات دیگه این که زیاد به کار میبره.

غذا خوردنش هنوز زیاد فرقی نکرده.مخصوصا که دوباره چند روز مریض بودو باز کمی ضعیف شد.اما دکترا بازم میگن نباید زورکی چیزی بهش بدم.

از علایق فوق العاده ملوس خانومی حموم رفتنو آب بازیه.یعنی هر غریبه ای هم که باشه و حسنا خانوم ازش بترسه کافیه بگه بریم آب بازی اونوقت با کله میره تو بغلش.

جدیدنم کمی قلدر شده.فسقلی از الان میگه حرف حرف من.خیلی دوران سختیه.از لحاظ تربیتی میگم

چون پدرو مادر خیلی باید با صبرو حوصله لجبازیهای کوچولوهاشونو خنثی کنن.

خودمم بد نیستم.هر چند یه مدت بود دوباره همون حالتای بد روحیم برگشته بود.اما اول به لطف خدا بعد هم کمکهای روحیه آقای همسر مهربون خیلی بهترم.

از خدا توان روحی و جسمیه بالایی میخوام تا تو تربیت روحو جسم گلکم موفق باشم.

برام دعا کنید

اینم از عکسا که قول داده بودم

 

اینجا حسنای گلم کلی برام  قیافه متفکرانه گرفته.البته بیشتر از اینکه دارم ازش به زور عکس میگیرم عصبانیه.

 

 

اینجا خوش اخلاقتر شده.اونم بیشتر به خاطز اینه که به راحتی اجازه رفتن رو اپن آشپزخونرو پیدا کرده.خوب چاره ای نبود.

 

 

 

اینجا هم دارن آدامس میخورن خانوم خانوما.

سعی مبکنم به زودی بیام

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:32  توسط متین  | 

سلام به همه دوستای خوبم.

بازم مدت زیادیه نبودم.چه میشه کرد ملوس خانومی تقریبا تمام وقتمو مال خودش کرده.کمتر فرصتی برای انجام کارای شخصیو مورد علاقم دارم.اما خوب به هر حال الان یه مادرم.تمام لذت مادری هم به همین سختیهاست.مادر شدن یعنی از خود گذشتگی .جمله ای که هزاران بار شنیدیم اما تا لمسش نکنیم نمیفهمیم.جالب اینجاست که چرخه مادری انگار هیچ وقت قطع نمیشه.من برای حسنا تلاش میکنمو وقت میزارم.اما باز مادر من زحمتش بیشتره چون خیلی وقتا بار کارای منو دخترمو حتا همسرم به دوششه.نمیدونم کی و چطور میتونم زحمات این فرشته مهربون یعنی مادر خوبمو جبران کنم.تمتم ناراحتیم اینه که میدونم هیچ وقت از پس جبران بر نمیام فقط با تمام وجودم براش سلامتیو طول عمر با عزت از خدا میخوام.

حسنا خانومم خدارو شکر خوبه.دیگه کاملن راه میره و آتیش میسوزونه.جدیداکلی جیغ جیغو شده.نمیدونم چرا .البته فکر کنم به خاطر اینه که میخواد زبون باز کنه.اما چون نمیتونه منظورشو با حرف برسونه مدام با جیغ هدفشو بیان میکنه.

علایقش روز به روز جالبتر میشه.از نمایشگاه ۲ تا کتاب براش گرفتم .یکیش اسمش بچه جینگیلیاس.خیلی قشنگه .کمک میکنه بچه ها با حیوانات آشنا شن.هر چند حسنا فعلا پیشیو هاپورو میشناسه.یه گربه نازو خوشگل تو بالکن خونه مامانمینا جا خوش کرده.هر وقت میریم اونجا کلی حسنا باهاش ذوق میکنه هی میگه پی پی.اما فعلا صداهای حیوونارو یاد نگرفته.به جز هاپ هاپ

تو روز یه زمان طولانی باید خانومو جلوی آیفون تصویری بگیریم تا با گوشیشو دگمه هاش بازی کنه.عشق ددره دیگه.

خودمم چند روزه اساسی سرما خوردم.تازه کمی بهتر شدم.برای گذاشتن عکس هنوزم مشکل دارم.

راستی به نظرتون برای اینکه جیغاش کمتر شه چی کار میتونم بکنم.منتظر راهنماییهای دوستای گلم هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:10  توسط متین  | 

عصبانی نشید خودمم میدونم حسابی دیر کردم.اما چه کنم که حسابی گرفتار بودم.

دخترکم از قبل از عید مریض شد.هر چی غذا میخورد بر میگرذوند.طفلکی کلی ضعیف شده بود.هر چیم دکتر بردیمش مثل همیشه هیچ تشخیصی نمیدادن.منم که ناچار متوسل شده بودم به داروهای گیاهیو توصیه های دیگران.درست روز ۲۹اسفند صبح به ناچار بردیمش بیمارستان کودکان.اونجا هم گفتن ببرین خونه فقط بهش ا آر اس بدین.به هر حال سرتونو درد نیارم تا چندروز اول عید همین وضعیت بود.یه چند جا عید دیدنی به هر شکلی بود رفتیم.ملوس خانومی هم که با تمام مریضیش دست از شیطنتاش بر نمیداشت مدام باید دنبالش میدویدی تا خرابکاری نکنه.هر چه قدر هم با کسی غریبی میکرد موقغ گرفتن عیدی بی رو در وایسی با یه لبخند پولو میگرفت.

آقای همسر هم یه دوروزی با داداشم رفتن دیدن عموش.

بعد از اونم یه  سه چهار روزی با داییمینا شمال بودیم.هوا سرد بودو نشد حسنارو ببرمش آب بازی.به شدت به آب بازی علاقه پیدا کرده.هنوز راه نمیره.همون  دو سه قدم.۵ تا دندون خوشگلم در آورده.

قراره پنجشنبه یه تولد کوچولو براش بگیریم.این دفعه دیگه در مورد عکس بد قولی نمیکنم.

واکسنشم زدیم که خدارو شکر این بار اذیت نشد.اصلا باورم نمیشه یه سال گذشت.هر وقت یاد شرایط خوبو بد پارسالم می افتم فکر میکنم خواب دیدم.

راستی ۲ تا از کارای با مزه خانمی رو براتون بگم.روز تولدش موقع ظرف شستن مثل همیشه بهونه میکرد بغلش کنم.منم گذاشتمش بغل سینک .کلی ذوق کرد بعد یواش یواش شروع کرد به آب بازیو تا من بجنبم نشست تو سینک.منم به ناچار لختش کردمو به عنوان هدیه تولدش گذاشتم سیر آب بازی کنه از شادی نمیدونست چی کار کنه.بعد از کلی آب بازی خسته درش آوردم.اما از اون روز مکافاتی داریم.مدام میادو میخواد بره تو آب.

اما دومیش.پریشب برای اولین بار موقع خواب شیر نمیخوردو با نهایت سوزناکی اشک میریخت.هر کاری میکردیم آروم نمید.جاشو نگاه کردم.کمی غذا بهش دادم. آب.اما انگار نه انگار.هر چی باباشم راش برد بی فایده بود.فقط انگار به یه سمتی اشاره میکردو مثل همیشه که میخواد منظورشو برسونه میگفت پوه پوه.

یه دفه احساس کردم منظورش دستشوییه.بله.تا خانومو بردم بغل روشویی کلی ذوق کردنو آروم شدن.بعدشم با برداشتن غرامت اعم از خمیر دندان و نخ دندان به رختخواب رفته و لالا نمودن

خوب دیگه سرتونو درد نیارم.عید همتونم مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:36  توسط متین  | 

آی ننه جون دندونکم   از درد دندون دلکم

بله درست حدس زدید.بالاخره ملوس خانومی من دندون در آورد.درست بعد از نوشتن پست قبلی رفتم تا به خانومی غذا بدم .موقع غذاخوردن یهو دیدم قاشقش یه صدایی داد.متوجه شدم خورده سر دندونش.کلی ذوق کردم.تازه فهمیدم چرا شب قبلش طفلک تا صبح یه وقتایی تو خواب جیغ میزد.

از ذوق اشک تو چشام جمع شد.درست مثل اونباری که اولین خنده زیبا شو دیدم. یا اولین باری که دیدم داره خودش غلت میخوره.تمام این لحظه ها اون حس شیرین مادری رو تو درونم به قلیا ن درمیاره. خدایا شکرت .هزاران هزار بار.

جالب اینجاست که امروز داره دومین دندونشم در میاد.بچم داره جبران کم کاریاشو میکنه.

از اون روز خیلی با نمک زبونشو نوک لثش میچسبونه و میگه ایززززززززز

دارم بهش کلاغ پرو گنجشک پر یاد میدم.خیلی با نمک انگشتشو نشونه میکنه و تکون میده.

دیشب با آقای همسر از بوستان براش یه جعبه لگوی کاملو یه دونه چادر بازی اینتکس خریدیم.وقتی سر همش کرده بودم از ذوقش یه کارایی میکرد که نگو .رفته بود توشو حسابی کیف میکرد.

راستی قول میدم  پست بعدی کلی عکسای جدید براتون بزارم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:42  توسط متین  | 

اولا.تولدم رو به خودم و به تمامی دوستدارانم تبریک میگم.البته دیروز بودا.اول اسفند.یه جورایی تو این چند سال از قشنگترین تولدام بود.خیلیا یادشون بودو غافلگیرم کردن.

شب تولدم ۲ تا داییام مهمونمون بودن.داییم از کیش یه عروسک برای حسنا اورده بود.برای تولد منم گلو شیرینی گرفته بود .کادوهای مامانمو داداشمم همون شب رسید.البته آقای همسر دیشب با گلو کیکو یه هدیه زیبا غافلگیرم کرد.به هر حال امسالم گذشت.

اما دخترکم حسابی اون شب شلوغ کاری کرد.یه جورایی کلافست .لثه هاش باد کرده.فکر کنم دیگه میخواد دندون در آره.

با عجله مینویسم تا بیدار نشده تموم کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:46  توسط متین  | 

سلام .ترخدا اینقدر نگید این دختره چه قدر تنبله.اگه شما هم یه دختر باهوش و علاقه مند به انواع دستگهاههای پیشرفته اعم از رایانه(همون کامیه خودمون) لوح فشرده (سی دی جون) موشواره (موسی) و الا اخر داشتید میتونستید منو درک کید. کافیه بیام طرف کامی اون وقت با یه علاقه ای چهار دستو پا تپ تپ کنان میاد به سمتم که نگو .کافیه عکس یه نینی تو مانیتور ببینه .از ذوقش شروع میکنه با خودش حرف زدن .آروم هی میگه ایش پیش پیش که ما هنوز نمیدونیم یعنی چی.

بعد از دهه محرم دخترم سینه زدنم خودش یاد گرفته.جالبه که با بعضی آهنگا سینه میزنه با بعضی نوحه ها دست. نمیدونم مشکل از کجاست .البته جدیدا نانایشم حرفه ای تر شده دستاشم کمی تکون میده.جلل خالق.

یه مدت یاد گرفته بود لباشو جمع میکردو رو هوا بوس میکرد.قربونش برم کلی با نمک میشد.

چند روز پیش رفتم براش گوشواره خریدم.البته گوشواره حلقه ای داشت اما انگشت میکرد توش دیدم خطرناکه.کلی گشتم اما چیزی پیدا نکردم .نهایتا هم یه اوشواره کوچولو که نمیدونم شکله چیه اما بامزس براش خریدم.روش مینا کاری صورتی داره با نگینای ریز.وقتی خواستم گوشواره هایی که دکتر تو گوشش کرده بودو در بیارم کلی اذیت شد کمی هم خون اومد .کلیم گریه کرد گلکم. ولی خوب دیگه چاره ای نبود.

راستی امروزم ماهگرده ده ماگیه ملوس خانومیه. باورم نمیشه چیزی تا یه سالگیه دخترم نمونده.خدایا شکرت که این فرشته آسمونیرو بهمون هدیه دادی.

از محبتاتونم ممنون.خصوصا شقایق عزیزم که همیشه بهم لطف داره.

سعی میکنم زودتر بیام.

(پ.ن )  اینم ملوس خانومی در حال هویج خوردن.راستی یادم رفت بگم پریروز اولین مامارو خانومی گفت منم کلی ذوق کردم که نگو 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:32  توسط متین  |