تبليغاتX
ملوس خانومی

ملوس خانومی
فروردین 86خدا شیرین ترین هدیه آسمونیشو به من و همسرم داد.دخترگلم حسنا
حدودا ۷۰ سالو داره.با چشمان زیبا و غمگینش به دور دست خیره شده.

انگشترای برلیانی که سالهاست تو دستاش میبینم رو انگشتای چروکیدش همچنان برق میزنن.

با آه میگه سالهاست از رسیدن همچین روزی میترسیدم.

.از همون روز که سرهنگ به خواستگاریم اومدومادرم مخالفت کرد.

همون موقع که بهم گفت دخترم با این مرد وصلت نکن من راضی نیستم.تورو از من دور میکنه خودت که میدونی کارش چه جوریه مدام ماموریت جاهای پرتو دور افتاده.

اما من جوون بودمو شیفته و دلداده سرهنگ.خدا رحمتش کنه مرد بی نظیری بود اما خوب اقتضای کارش سفر بود.

از همون روز که دستمو گرفتو رفتیم رضاییه صدای شکستن قلب مادرمو شنیدم.

همون موقع یه ترس تو جونم ریشه انداخت که خودتم منتظر یه همچین روزی باش.

نگاهشو از افق میگیره و سرشو به زیر میندازه .میدونم میخواد اشکاشو نبینم.

. بچه ها که به دنیا اومدن تا سالها نذر سفره حضرت ابوالفضل داشتم که مبادا روزی برسه که اونها ازم دور شن.اما آه مادر تقدیر رو هم تغییر میده.

ساراکه بعداز ازدواج مدام یه پاش ایرانه یه پاش خارج از کشور سهیل هم از همون نوجوونی برای درس رفت انگلیس .یه مدت اومد اینجا و ازدواج کردو بچه دار شد.تموم زندگیم شد نوه کوچولوی شیرینم.یه جورایی انگار امید داشتم با بودن این بچه همیشه پیشم میمونن.

اما.....

دیروز که سهیل بهم خبر گرفتن اقات کاناداشونو داد خدا میدونه فقط چشمای اشکبار مادرم تو نظرم ظاهر شدوخورد شدم.

تنهایی یه درده اما اینکه تا این حد دارن ازم دور میشن تحملش خیلی کشندست.

خوش به حال سرهنگ.کاش منم باهاش رفته بودم.

بهم میگن باهاشون برم اما نمیتون تو این سن و سال دیگه بریا من وفق گرفتن با یه محیط جدید محاله .تو غربت میپوسم.

با دستمال پارچه ای اشکاشی گوشه پلماشو پاک میکنه .دستاشو میگیرم نمیدونم چی بگم .

 

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 23:50 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
یه وقتایی دلم میخواد به گذشته برگردم.اونم فقط و فقط برای جبران

به همسرم میگم خیلی دلم میخواد با همین شناختی که الان ازت دارم به عقب برگردم تا بتونم اشتباهاتمو در حقت و در حق زندگیمون جبران کنم.

همون موقع به ذهنم خطور میکنه که خوب کافیه الان فکر کنی ۱۱ سال پیشه از همین الان همونی باش که دوست داشتی ۱۱ سال پیش باشی.

همسرم حرفمو تایید میکنه و میگه خداروشکر ما تو سن کم و مناسبی ازدواج کردیم و الان خیلیها تازه تو این سن میخوان تشکیل زندگی بدن.

پس واقعا هم برای شروعی نو و زیبا دیر نشده.

پ ۱:دوستای خوبی که به هر دلیلی سنشون بالا رفته و هنوز شرایط ازدواج براشون مهیا نشده مطمئنا خداوند برای اونها هم تقدیر زیبا و متفاوتی رو رقم زده .البته به استثنای اون افرادی که خودشون با بهونه تراشیها و ایراد گرفتنای بی دلیل سد راه خودشون و دیگرون میشن.

پ ۲:شرط سنی ازدواج حقیقتا به آمادگی روحی و جسمی هر شخصی برمیگرده و قاعدتا برای هر فرد با دیگری کاملا متفاوته.

پ۳:برای شروعی تازه و زیبا به لطف خدا هیچ وقت دیر نیست این رو با یقین میگم حتی برای شمایی که شاید ۳۰ سال از ازدواجت گذشته و به نظرت نمیشه جبران اشتباهات گذشته رو کرد.

البته این حس مستلزم اینه که مدام تا اخر عمر مشکلات زندگیمونو به دیگران مرتبط نکنیم و همواره خودمون پاک و مبرا و بی عیب بدونیم.

برای اصلاح و جبران اشتباهات باید از خودمون شروع کنیم تا دنیای بیرونمون زیبا بشه.

یا علی

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 9:20 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
حس اون روزامو تقریبا خوب یادم میاد .یعنی فکر کنم هر زنی روزای مربوط به عقد و ازدواجشو هیچ وقت از یاد نبره با ریز ترین جزییات.منم از این قاعده مستثنا نیستم.  (نمیگم هیچ مردی چون بندگان خدا اغلب کلیات رو فراموش میکنن چه برسه به جزییات .منم کاملا بهشون حق میدم)

۱۱بهمن ۷۹ همون روز خاص اون سالها برای من بود.روزی که تو محضر کنار همسرم رو صندلی نشستم.با همون چادر گلدار صورتیم که الان تو بقچه چادر جانمازامه.و هر وقت دوست یا اشنای مجردی به خونمون میاد به شوخی میگم با این چادر نماز بخون که شگون داره.

قرآن به دست گرفتم و باز کردم سوره مومنون مقابل صورتم قرار گرفت.اضطرابم کمتر شد.

روحانی شوخ بود و مدام قصه و مثل میگفت و من انگار هیچی نمیشنیدم.ترسیمی از سالهای دور تو نظرم بود و مدام این فکر که چه پیش خواهد آمد.

نفهمیدم کی و چطور بله رو گفتم.اصلا رفتم گل بچینم یا نه.ولی یادمه صدام میلرزید.

امروز که نگاه میکنم احساس میکنم از اون روز هزار سال گذشته.

پستی و بلندی اوج و فرود مثل همه زندگیا همراه همیشگیه زندگیمون بوده.

خدارو شاکرم که تو این سالها لحظه ای محبت و عنایات خاصشو از من و همسرو دختر کوچولوم دریغ نکرد.

الحمدالله علی کل حال

ایام دهه فجر هم پیشاپیش بر همتون مبارک باشه.

با تشکر از زینب سادات بابت ارایه تزیینات و خلاقیتهای همیشگیش

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 11:44 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
آرام آرام در حال رفتن است.صفر سفر دل بود کنار محمل عشق.

گویی همین دیروز بود که انس گرفتیم و خواندیم :

بسم الله روضه خون  اومد ماه حسین  باز جمعیم دور هم  چند خط روضه بخون

ذکر عالمین حسین حسین حسین

غرق شورو شین حسین حسین حسین

فابکلی الحسین حسین حسین حسین

.............

با زینب شجره صبر و عقیله بنی عشق همراه شدیم و خواندیم:

غم کوچه و سیلی  غم صورت نیلی  غم فرق شکسته  غم تشت پر از خون  غم راس بریده  میون همه دلها امون از دل زینب امون از دل زینب

..............

نه فقط خواندیم که سوختیم که مویه کردیم که بر سر زدیم

و این روزها مدام با سر وجود میخوانیم:

سرت سلامت ای امیر بی قرینه   آجرک الله ای سحر خیز مدینه   شیعه بمیره اشک چشماتو نبینه

یابن الحسن روحی فداک   یابن الحسن روحی فداک   یابن الحسن روحی فداک

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 19:27 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

حسنا :مامان چرا آرد سفيده .نميشد سياه باشه.

مامان حسنا :نه دخترم آخه اونوقت همه نونا سياه ميشدن.

حسنا :خوب باشه مگه چي ميشد.

مامان حسنا :آخه هيشكي نون سياه دوست نداره.

حسنا بعد از كمي تامل :خوب چرا صورتي نيست.نون صورتي كه قشنگ ميشد.

مامان حسنا مكث . جوابي نداره.

حسنا :مامان به خدا بگو آرد صورتي درست كنه.

مامان حسنا يه لبخند . حرفي نداره.فكر ميكنه نون صورتي هم حتما قشنگ ميشه.

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 19:20 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

 ايكاش من هم در طور بودم

               آن هنگام كه لن تراني فرمودي به

                                                        رب ارني

                                                                       موسي .

 

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 19:39 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

بنویسم... ننویسم.... بنویسم... ننویسم....

انگشتان اشاره دستانم چشم بسته در ذهنم همدیگر را جستجو میکنند.

شاید بی خبر به هم رسیدند که مینویسم.

دخترکم مثل همیشه به زیبایی با همان شلوغیها و شیطنتهای هزار ساله خود در بهار ۴ ساله شد.

خدا میداند جاده رسیدن به پنج سالگی اش چه زیباییهایی خواهد داشت.

 

[ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 10:5 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

 

ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة

 

خوش به سعادتت اگر حسین (علیه السلام)چراغ راهت شده است.

خوش به سعادتت اگر در کشتی نجات حسین  (علیه السلام) سوار شده ای.

و خوش به سعادتت اگراین دو سعادت تا ابد همراهت باشد.

 

[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 23:49 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
 

وای حسین به کربلا

فریاد یا محمدا

 

[ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 19:38 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]

مدتيه نمينويسم.نه اينكه حرفي نيست.حرف كه بسياره.اما پيش خودم فكر ميكنم يه روزي يه جايي بايد پاسخگوي وقتي باشم كه حتي يك نفر براي خوندن اين نوشته ها تلف كرده.
پس لااقل چيزي بنويسم كه شايد وقتي جايي اگر پرسيدن شرمنده نباشم.




يه دونه از اناراي تو كيسه نايلوني رو برمي دارم.مخصوصا يه كوچيكشو انتخاب ميكنم كه موقع آبلمبو كردن كارم راحت تر باشه.
تو فكرو خيلات اتفاقات اين چندروزمم كه متوجه ميشم يه قسمت از پوست انار انگار با يه دندون كوچولو كنده شده.
تعجب ميكنم.انارارو تازه خريديم.حسنا هم كه بعيده اين كارو كرده باشه.
فكر ميكنم يه نوع آفت اناره.كمي كه فكر ميكنم ميبينم بعيده انار كرم داشته باشه.
تو كيسه كه نگاه ميكنم به دو سه تا مورد ديگه بر ميخورم.
ديگه نميشه انارو آبلمبو كرد.نصفش ميكنم.انار سفيد و بي رنگه.اما طعمش بد نيست.
تو حين خوردن انار يادم ميفته ديروز تو مهموني هم با همچين اناري برخوردم.
يه دفعه يه چيزي يادم مياد .انارا تو دهنم ميماسه.
تقريبا يكي دو هفته پيش بود مادرم خريد كرده بودو خسته و عصباني برگشته بود خونه.
علت ناراحتيشو پرسيدم.
گفت:از دست اين مردم خودخواه عصبانيم.
ميپرسم چرا ميگه:خانومه اومده انار بخره.دونه دونه با ناخوناش پوست روشونو ميكنه تا ببينه كدوما قرمزن.
بهش ميگم خانوم ميوه هارو چرا ناقص ميكني برگشته يه مشت دري وري بارم كرده.
حالم از طعم انار تو دهنم به هم ميخوره.احساس ميكنم كثافات زير ناخون يه زن يا يه مرد سر تا پا خودخواه لجن تو دهنم پخش شده.
جالبه واقعا اون وقت ميگيم چرا رحمت خدا ازمون دور شده.
نه واقعا چرا بارون نمياد؟؟؟؟؟؟؟؟
اي تف تو ذات من خودخواه كه تمام زندگيم شكم و شهوت و حرومخوريه.




پ ن :ببخش اگه بي ادبانه تموم شد.ببخش اگه اين متن هم مثل خيلياي ديگه ارزش خوندنو تلف كردن وقتتو نداشت. ببخش خواننده پاك و شريف و حلال خور محترم

 

[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 11:37 ] [ متین مامان حسنا ] [ ]
درباره وبلاگ

اینجا اومدم تا لحظات زیبای زندگی خودم و دختر کوچولومو ثبت کنم.لحظاتی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن.گاهی هم از چیزایی مینویسم که فکرو ذهنو قلبمو درگیر میکنه.
امکانات وب

امارگیر حرفه ای سایت